تبلیغات
کهنه سرباز
منوی اصلی
کهنه سرباز
ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ
  • کهنه سرباز یکشنبه 25 آذر 1397 01:48 ب.ظ نظرات ()

    عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

    از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

    از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

    تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

    ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

    ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

    کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

    حلوا شده کلی حلوات مبارک باد

    در خانقه سینه غوغاست فقیران را

    ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

    این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

    دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

    ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

    ای طالب بالایی بالات مبارک باد

    ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

    پرهات بروییده پرهات مبارک باد

    خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

    کالای عجب بردی کالات مبارک باد

    #مولوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز شنبه 24 آذر 1397 04:08 ب.ظ نظرات ()

    ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن

    از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن

    لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نه

    عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن

    گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات

    دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن

    پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز

    وز دو گیتی دل به یکبار از خوشی بیزار کن

    دانشت بسیار باشد چونکه اندک می خوری

    دانشی کو غم فزاید از میش بردار کن

    ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید ترا

    پنج باده نوش کن هر پنج در مسمار کن

    دوستار عشق گشتی دشمن جانان مشو

    چاکری می چون گرفتی بندگی خمار کن

    ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای

    از زبان عاجزی یکدم یک استغفار کن

    #سنایی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز جمعه 23 آذر 1397 07:39 ب.ظ نظرات ()

    عشق را در چشمان تو دیدم !!!

    وقتی از برق نگاهت کور شده بودم

    فنایت شدم وقتی لبانت به هم دوخته شده بود

    این نظر بازی مرا ویران کرد می دانی ؟

    همان نیم نگاه چه کاری با دلم کرد می خوانی ؟

    عا قبت هر چه شود تو مال منی !بی هیچ پشیمانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز جمعه 23 آذر 1397 01:05 ق.ظ نظرات ()

    جان وصال تو تقاضا می‌کند

    کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند

    بالله ار در کافری باشد روا

    آنچه هجران تو با ما می‌کند

    در بهای بوسه‌ای از من لبت

    دل ببرد و دین تقاضا می‌کند

    بارها گفتم که جان هم می‌دهم

    همچنان امروز و فردا می‌کند

    غارت جان می‌کند چشم خوشت

    هیچ تاوان نیست زیبا می‌کند

    زلف را گو یاری چشمت مکن

    کانچه بتوان کرد تنها می‌کند

    چند گویی راز پیدا می‌کنی

    راز من ناز نو پیدا می‌کند

    آتش دل گرچه پنهان می‌کنم

    آب چشمم آشکارا می‌کند

    آنچنان شوخی که گر گویند کیست

    کانوری را عشق رسوا می‌کند

    گرچه می‌دانم ولیکن رغم را

    گویی ای مرد آن به عمدا می‌کند

    #انوری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز پنجشنبه 22 آذر 1397 02:15 ق.ظ نظرات ()

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم

    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست

    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را

    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد

    در چشمان توست

    هزار قناری خاموش

    در گلوی من

    عشق را

    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم

    دل اندُه گین شبی ست

    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را

    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

    هزار ستاره‌ی گریان

    در تمنای من

    عشق را

    ای کاش زبان ِ سخن بود

    #احمد_شاملو

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز پنجشنبه 22 آذر 1397 02:13 ق.ظ نظرات ()

    ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی

    تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی

    گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند

    گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی

    الحق تو نگفتی و دم باده او گفت

    ای خواجه منصور تو بر دار چرایی

    در غار فتم چون دل و دلدار حریفند

    دلدار چو شد ای دل در غار چرایی

    آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو

    گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی

    گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش

    ای باغ چنین تازه و پربار چرایی

    گر راه نبرده‌ست دلت جانب گلزار

    خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی

    گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان

    ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی

    بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است

    ای جان سراسیمه پری دار چرایی

    ای مریم جان گر تو نه‌ای حامل عیسی

    زان زلف چلیپا پی زنار چرایی

    گر از می شمس الحق تبریز نه مستی

    پس معتکف خانه خمار چرایی

    #مولوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز چهارشنبه 21 آذر 1397 02:46 ب.ظ نظرات ()

    آنکه جانم شد نوا پرداز او

    می سرایم قصه ای از ساز او

    ساز او در پرده گوید رازها

    سر کند در گوش جان آوازها

    بانگی از آوای بلبل گرم تر

    وز نوای جویباران نرمتر

    نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است

    لیک دراین ساز سوزی دیگر است

    آنچه آتش با نیستان می کند

    ناله او با دلم آن می کند

    خسته دل داند بهای ناله را

    شمع داند قدر داغ لاله را

    هر دلی از سوز ما آگاه نیست

    غیر را در خلوت ما راه نیست

    دیگران دل بسته جان و سرند

    مردم عاشق گروهی دیگرند

    شرح این معنی ز من باید شنید

    راز عشق از کوهکن باید شنید

    حال بلبل از دل پروانه پرس

    قصه دیوانه از دیوانه پرس

    من شناسم آه آتشناک را

    بانگ مستان گریبان چاک را

    چیستم من؟ آتشی افروخته

    لاله‌ای از داغ حسرت سوخته

    شمع را در سینه سوز من مباد

    در محبت کس به روز من مباد

    سودم از سودای دل جز درد نیست

    غیر اشک گرم و آه سرد نیست

    خسته از پیکان محرومی پرم

    مانده بر زانوی خاموشی سرم

    عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت

    نغمه شادی مرا از یاد رفت

    گر چه غم درسینه خاکم برد

    ساز محجوبی بر افلاکم برد

    شعله ای چون وی جهان افروز نیست

    مرتضی از مردم امروز نیست

    جان من با جان او پیوسته است

    زانکه چون من از دو عالم رسته است

    ما دوتن در عاشقی پاینده ایم

    همچو شمع از آتش دل زنده‌ایم

    #رهی_معیری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز سه شنبه 20 آذر 1397 01:50 ق.ظ نظرات ()

    هر چه من هیچ کردم جهل شان مضاعف شد

    راهشان از ری به هنگ کند کج تر شد

    در میانه ی کارزار این سخن معین شد

    عاشقی به کار آمد شر دشمنان کم شد

    هر چه رسمم را در سکوت بشکسم

    عاقبت پیمانی و ز نهان روشن شد

    هرچه راه بودش او هرگز نرفتمشم هیچ

    دشمنی مسلم شد باز وقت پیکار شد

    در میانه میدان وقت جانبازی دلداران

    کام به دشمنان زهر شد

    تیغ و پیکانش جملگی همه سر شد

    عاقبت سر فتنه رو به نیزه ها تر شد

    این سخن همچنان باقیست

    این حکایت عاشق و ساقی ست

    وقت عاشقی کردن در میانه دشمن

    چشم بر بستن کار خود به جا کردن

    #کهنه_سرباز

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 آذر 1397 02:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز دوشنبه 19 آذر 1397 01:50 ق.ظ نظرات ()

    کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

    یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

    از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

    صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

    شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

    جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

    در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

    کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

    آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

    کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

    #حافظ

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز دوشنبه 19 آذر 1397 01:38 ق.ظ نظرات ()

    ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

    بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

    زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

    غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

    نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

    با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

    سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

    وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

    بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

    یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

    #رهی_معیری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز یکشنبه 18 آذر 1397 01:23 ب.ظ نظرات ()

    گفتند به پای مهره سوخته ای چرا ناله می کنی

    به فقان چه نشسته ای و فریاد به پیش خدا می کنی

    تو مگر آن شیر و سرو نیستی

    همچون کوه میان سیل و طوفان نیستی

    به کنایه گفتم که ای فلانی

    تو که در اندیشه صاحب رسالت البهمانی

    چشم بسته ای به حال این زندانی

    چه برای خودت شعر می خوانی

    مگر رسم جنگ نمی دانی

    به وقت شعله جنگ نبینمت که باز کنی خدعه و نیرنگ بپاشانی

    گر تو بینی ملولم دست بسته و چون صد معادله مجهولم

    از فقان این و آن نیست هیچ جز این درد مرا دوا نیست

    هیچ غم چون غمش مرا شادمانی نیست

    #کهنه_سرباز

    در بیان او او اوانه او ظالمانه .

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز یکشنبه 18 آذر 1397 11:25 ق.ظ نظرات ()

    آه کز آهم مه و پروین بسوخت

    اختر بخت من مسکین بسوخت

    آتش مهرم چو در دل شعله زد

    برفلک بهرام را زوبین بسوخت

    سوختم در آتش هجران او

    پشه را بین کز غم شاهین بسوخت

    ای بسا خسرو که او فرهادوار

    در هوای شکر شیرین بسوخت

    شمع را بنگر که با سیلاب اشک

    هر شبم تا روز بر بالین بسوخت

    چند سوزی ایکه میسازی کباب

    بس کن آخر کاین دل خونین بسوخت

    کام جان از قبلهٔ زردشت خواه

    گر دلت چون آذر برزین بسوخت

    چون تو در بستان برافکندی نقاب

    لاله را دل بر گل و نسرین بسوخت

    همچو خواجو کس نمی‌بینم که او

    در فراق روی کس چندین بسوخت

    #خواجوی_کرمانی

    آخرین ویرایش: یکشنبه 18 آذر 1397 11:24 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز یکشنبه 18 آذر 1397 11:22 ق.ظ نظرات ()

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

    دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

    باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

    معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

    هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

    چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

    آن به که کار خود به عنایت رها کنند

    بی معرفت مباش که در من یزید عشق

    اهل نظر معامله با آشنا کنند

    حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

    تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

    گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

    صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

    می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

    بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

    ترسم برادران غیورش قبا کنند

    بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

    اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

    پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

    خیر نهان برای رضای خدا کنند

    حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

    شاهان کم التفات به حال گدا کنند

    #حافظ

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز شنبه 17 آذر 1397 11:42 ق.ظ نظرات ()

    اگر ساقی به بزم ما قلندر وار بنشیند

    بسا صوفی که اندر حلقه ی خمّار بنشیند

    به زاریّ دل زارم ترا ای دل نیازارم

    کزان زاری ترا بر دل مباد آزار بنشیند

    به عزم رفتن از مجلس به هر باری که برخیزی

    از آن برخاستن بر دل مرا صدبار بنشیند

    چو خشم فتنه انگیزش کند مستی و مستوری

    نماند هیچ زاهد راکه او هشیار بنشیند

    کسی در معرض مردان برآرد نام منصوری

    که برخیزد زسر و آنگه به پای دار بنشیند

    کسی در دیده ی مردم بود چون مردم دیده

    که همچون دیده ی گلگون میان خار بنشیند

    دل ابن حسام از رنج و از تیمار بیمار است

    مگر دلبر به تیمار دل بیمار بنشیند

    #ابن_حسام_خوسفی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کهنه سرباز جمعه 16 آذر 1397 05:54 ب.ظ نظرات ()

    کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست

    هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

    به سراپای تو ای سرو سهی قامت من

    کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

    تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق

    مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

    چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟

    چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست

    گوهری نیست به بازار ادب ور نه رهی

    دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست

    #رهی_معیری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...