کهنه سرباز پنجشنبه 6 دی 1397 01:15 ق.ظ نظرات ()

اندر حکایت گوسفند جان و گاو صاحبقران

چندی پیش خواندم حکایتی گران

که نوشته بود صاحبش شعری برای گاو جان

بی هیچ اختیاری دست به سنای گوسفندان شدم

همان تنی که یک پایش همیشه به قربان گاست

همان که برای صاحبش شیر و ماست نمی شود

در جهان امروز چه می دانم دیناری کاسب نمی شود

اما چه می دانند اینا از پشم گوسفند

که عاید سلطان و شاه می شود

شاید از دماغ شان ساقط بوده اند

که گوشتش بر سر آتش چه ها می شود

چربی اش هر چه بسوزد بویش بیشتر می شود

و شکم اهلش به قار و قور پر نوا می شود

بی بدیل نیست که هر گاه شکارچی بوی پی اش بیشتر است شکار شیر هم بیشتر می شود

البته گاو بودنم بد نیست پر کردن شکم صاحب مرده هم خالی از لذت نیست

کس نمی داند شاید

که بودن یک گاو را در طویله بیشتر قسمت نیست

اه چه غریبی گوسفند ...

اما گوسفند چه ؟

لشکری را در دخمه ای جا می شود

در صحرا هم جز گوسفند هیچ بدبختی چون گوسفند اسیر چوپان و دسته ی گرگان نمی شود

هرچند هم ندرندت گرگ باز هم قربانی شرع و حال می شود

و حیات اوجب واجبات نمی شود .

هر وقت سال نفری شان را در قربانگاه به قصد لذت و به حکم شرع ابراهیم قربانی می شود ...

آری گوسفندان دردمندان جامعه اند و قشر وسیع الوصف جامعه اند

همان هایی که در جهان ثالث به گوسفند تشبیه میشوند

ولی گاو چه همان گاو هر جا که اگر بمیرد فیلمی برایش می سازند قربانی نمی شود مگر نازا و شیرش تلخ شده باشد

زندگی اشرافی همین است

تا فایده داری هستی ولی اگر نداشته باشی در سانسوریسم ناپدید می شویم

و قاعدتاً می اید برایت ناله می کنندو نصیحت اما باز هم تو گوسفندی و آنانم خلاصه که گاو هم قربانگاه را می بیند همان طور که ویلایشان هم همان مشبح الوضع طویله می شود .بهتر است گاو هم نباشیم ولی گوسفند خوبی باشیم .

آری گوسفند بودن هم آرزو و گردن شکستم در قربانگه شرع ابراهیم هم آرزوی دیگر


#کهنه_سرباز